وقتي ناله هاي خرد شدنت
زير پاي عابران
نواي دل انگيز شد
چه فرقي مي كند برگ سبز كدامين درخت بودي؟! درخت از برگ خسته مي شود
پاييز بهانه است........
شاعرفرزانه زنده ياد ملك بهمن جهانگيري
+ نوشته شده در سه شنبه 11 دی1386ساعت 18:59  توسط محمد
|
تنهايي لب دريا، توي ساحل ، دوتا قلب نيمه کاره ... موجاي سفيد و وحشي ، رو تن آبي دريا، مي گن انگار که تو نيستي... منم اينجا تک و تنها!...
ديشب رُخ خود را در ايينه ديدم ،و به تو حق دادم ،تو به اندازه تنهايي من خوشبختي،من به اندازه زيبايي تو غمگينم!...
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 11:31  توسط محمد
|
دوستم داشته باش ... بادها دلتنگند ... دستها بيهوده ... چشم ها بي رنگند ... دوستم داشته باش
شهر ها مي سوزند ... برگها مي ريزند ... يادها مي گندند ... دوستم داشته باش
باز شو تا پرواز ... سبز باش از آواز...آشتي كن با رنگ ... عشق بازي با ساز... دوستم داشته باش
عطرها در راهند ... دوستت دارم ها ... آه ... چه كوتاه ... دوستت خواهم داشت
بيشتر از باران ... گرم تر از لبخند ... داغ چون تابستان ... دوستت خواهم داشت
شادتر خواهم شد ... ناب تر روشن تر... بارور خواهم شد... دوستم داشته باش
برگ را باور كن ... آفتابي تر شو ... باد را از بر كن ... دوستم داشته باش
+ نوشته شده در دوشنبه 9 مهر1386ساعت 16:0  توسط محمد
|
در دنيايي كه هيچ خبري از مهر و وفا نبود مرا عاشق كردي، وقتي رفتي سپردي از خودم مراقبت كنم. گفتي دنيا را زيرو رو مي كني، گفتي دوستم داري، برايم نوشته بودي بي من دنيا برايت قفس شده؛ برايم نوشتي زيبايي هاي دنيا را بي من نمي خواهي. نوشته بودي بدون من همچون قطره اي هستي كه به عمق خاك مي باري. اما من، من برايت نوشتم نگذار از تو فقط يك افسانه، يك رويا باقي بماند. نوشتي واقعيتها را در انتهاي رويا پيدامي كني. نوشتم چشمهايم خسته شدند از بس انتظار كشيدند. نوشتي وقتي برگردم مي فهمي كه با من چه كردي. نوشتم نكند دير بيايي. نوشتي براي رسيدن هيچ وقت دير نيست. نوشتم كي مي رسد آن روز كه لباس سپيد خوشبختي بر تن بپوشم.، لباسي كه كودكان دنباله اش را جمع كنند. تور سپيدي را كه تو از روي صورتم بر مي داري؟نوشتي آنوقت دستهايت را، دستهاي سپيد ظريفت را در دستهايم مي فشارم. به چشماني كه هر كس را ياد چشمهاي آهو مي اندازد نگاه مي كنم. به نگينهاي براقي كه روي لباس خوشبختيت مي رقصند، چشمك مي زنند، و من آهسته بازوانت را لمس مي كنم. مي گويد دوستت دارم، نوشتم دلم مي لرزد. نوشتي دلت را در قفس دستهايم زندانيش مي كنم تا ديگر نلرزد. نوشتم بي تو نفس نمي كشم ،نوشتي به خاطر من بكش.
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 17:21  توسط محمد
|
خداوندا ...
مرا انسانی بساز که ترا بشناسد و خودرا بشناسد.
مرا چندان قوی گردان که به گاه ناتوانی از سستی خود آگاه گردم.
چنان جسور و با شهامتم کن که بهنگام وحشت جرات مقابله بــا خويشتن را داشته باشم.
مرا انسانی بساز که بهنگام شکست شرافتمندانه درخوداحساس کبر و غرورکنم و به گاه پيروزی فروتن ونجيب باشم.
مرا انسانی بساز که از ناملايمات زندگی روی بر نتابم .
به هنگامی که بايد سينه سپر کنم پشت بر نگردانم.
مرا به جاده آسايش راهنمايی نکن بلکه به راهی سخت و دشوار مرا مورد آزمون خود قرار بده تا باناملايمات دست به مبارزه بزنم و سربلند بيرون آيم.
مرا انسانی قرار بده که دلش روشن و صاف و هدف زندگيش عالی باشد .پيش از اينکه در انديشه فرمانروايی بر ديگران باشد بر خويشتن حکومت کنم.
مرا انسانی بساز که خنديدن را بياموزد اما گريستن رانيزهرگز از خاطر نبرد. انسانی که گام درآينده بگذارد ولی گذشته را نيز هرگز فراموش نکند.
واز همه مهمتر در مقابل چشمان جادويی و افسونگر هيچ کس تسليم نشودو مسحور نگردد.
خدايا من تاب تحمل ندارم مرا به حال خود وامگذار
اي مهربانترین مهربانان و ای بهترین تکیه گاه و پناه امید واران
+ نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 16:22  توسط محمد
|
توي يكي از اين هزار شب وقتي سرت رو بلند ميكني مي بيني بين ميليونها
ستاره يكي از اون ستاره هاي خيلي قشنگ و فروزان نظرت رو به خودش جلب مي كنه.
بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند مي كني و اون ستاره رو اونقدر تماشا مي كني تا بالاخره به خواب مي ري.
اما يك شب كه سرت رو رو به آسمون بلند ميكني ديگه هيچ اثري از اون ستاره نيست.
اون موقعي است كه تموم غماي دنيا هري ميريزه تو دلت.
بعد از اون شب تا مدتها ديگه سرت رو رو به آسمون بلند نمي كني.
تا بالاخره بعد از مدتها مي فهمي با رفتن اون ستاره باز هم زنده اي.. باز هم زندگي مي كني..نفس
مي كشي و دنياي پيرامونت هنوز وجود داره.پس دليلي نداره كه نخواي به اون ميليونها ميليون
ستاره ديگه نگاه نكني.
بعد از اون تصميم هر شب مي ري و يكي از اون ستا ره هاي خيلي قشنگ رو تماشا ميكني و باز هم يه شب
مي ري و مي بيني اثري از اون ستاره نيست.
اما ديگه مثل دفعه قبل نا اميد نمي شي و باز مي ري سراغ يه ستاره زيباي ديگه.
همشون مي رن تا اينكه نوبت مي رسه به آخرين ستاره ای كه توي آسمون وجود داره.
اما آخرين ستاره هرگز از بين نمي ره...چون تو با نهايت وجود دوستش داري.
+ نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 10:9  توسط محمد
|
زندگي جزيره اي است در اقيانوس تنهايي ؛ جزيره اي با تخته سنگ هاي اميد ، درختان رويا ، گلهاي تنهايي ، و نهرهاي تشنگي دوستان من ، زندگي شما جزيره اي است جدا از ديگر خشكي ها و سامان ها مهم نيست شمار كشتي هايي كه كرانه هاي شما را سوي ديارهاي ديگر پشت سر مي نهند ... بهايي ندارد شمار ناوگانهايي كه به كرانتان تن مي سايند شما همچنان جزيره اي تنها مي مانيد كه از زخمهاي تنهايي رنج برده و در آرزوي نيك بختي مي سوزد شما براي همگونه هاي تان ناشناخته ايد و از همدردي و دريافت آنان بسي دور مي باشيد
برادرم ، تو را ديده ام كه روي تپه ي زر خود نشسته و از دارايي هايت شادماني ...من تو را در ديدگان پندارم چون جنگاور پيروزي ديدم اما دوباره كه نگريستم ، از تو چيزي جز يك دل تنها نديدم ... دلي كه در پس صندوقچه هاي زر خويش اندوه مي خورد ... پرنده اي تشنه در قفسي زرين اينك تو را در تنهايي ات ديدم گدايي مهرباني و دلسوزي مي كني - گدايي يك سر پناه ، سر پناهي كه در آن جز دوستي و گرمي چيز ديگري نباشد
برادرم تو را ديده ام كه خود را شيفته ي زني زيبا ساخته اي و دل خويش را در مهراب دلبري اش پيش كشيده اي هنگامي كه ديدم او با نرمي و مهر مادرانه بر تو مي نگرد ، به خود گفتم : زنده باد مهر كه تنهايي اين مرد را فرو نشانده و دلش را با دلي ديگر پيوند زده است با اينهمه ، چون باز نگريستم ، در دل مهرباز تو دل تنهاي ديگري را ديدم و در پس جان مهر زده ات ، جان تنهاي ديگري يافتم كه به ابري سرگردان مي مانست و بيهوده آرزو مي كرد كاش قطره ي اشكي بود در چشمان دلدارت
زندگي تو ، برادرم ، زيستگاه دور افتاده اي است جدا از جايگاههاي ديگر مردمان ... خانه اي است كه چشمان خيره ي هيچ همسايه اي نمي تواند به درون آن راه برد خانه اي كه اگر به خاموشي فرو رود ، چراغ خانه ي همسايه ات نمي تواند آن را روشن كند
برادرم ، روح تو را تنهايي فرا گرفته ، و اگر اين تنهايي و دور افتادگي نبود ، ديگر تو " تو" نبودي و من " من " نبودم ...اگر از اين تنهايي و دور ماندگي نبود ، مي آمدم تا باور كنم آواي تو آواي من است كه سخن مي گويد و با ديدن چهره ات باور مي كردم ... كه اين چهره ي من است ... كه به آينه خيره شده است
نظر یادت نره گلم
+ نوشته شده در پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 16:40  توسط محمد
|